تبليغاتX
راما

خوب...

فکر می کردم خیلی بیشتر از این ها این بلاگ فعال باشه.

در این مدت دو جلد از داستان بلند راما را به این دنیای مجازی معرفی کردیم. و حدود ۸ جلد دیگه باقی مونده.

اما ظاهرن هیچ کدوم از نویسنده های این داستان قصد ادامه ی وبلاگ نویسی ندارن.

با این  پست رسمن تعطیلی وبلاگ راما رو اعلام می کنم و از تمامی دوستانی که با لطفشون در تمام این مدت کنار ما بودند تشکر می کنم. امیدوارم هر جا که هستید شاد و موفق باشید.

 

 

 

+ نوشته شده در 87/04/17ساعت توسط سه یار دبستانی |


چهره اش نفرت را مجسم می نمود. نفرت از دروغ. نفرت از بازی کردن با زندگی اش. ترس سراسر وجود قمر را گرفت. تمام بدنش می لرزید. ترس از دست دادن راما همه وجودش را گرفته بود. دیگر طاقتش تمام شده بود. می خواست همه جیز را بگوید. همه ی چیزهایی که تا به حال مخفی کرده بود. می خواست دهان بار کند که زنگ در زده شد. حتمن گشتاسب بود. راما حرکتی کرد تا در را باز کند. قمر دست او را گرفت و گفت: من به تو دروغ نگفته ام. ...باور کن... همه چیز را برایت می گویم.  راما که ضعف قمر را دید دست او را فشرد و رفت. او آشفته بود. اما برای اینکه گشتاسب بویی نبرد همان رامای همیشگی شد. اما قمر داغون شده بود. نم یدانست این عذاب چیست که سرتاسر وجودش را گرفته بود. آیا صداقت راما بود و ÷ستی خودش؟ اما او دروغ نگفته بود. قمر راما را می پرستید. بعد از گشتاسب راما بهترین و گرانبها ترین گوهر زندگی اش بود. نم یخواست او را از دست بدهد. چطور می توانست از آرش برای راما بگوید. آیا قمر را می بخشید؟ قمر سر روی بالشت گذاشته بود و اشک می ریخت. باخود گفت: اگر راما را به خاطر صداقتم از دست بدهم خیلی بهتر است تا بخاطر دروغ او را ببازم و قمار کنم. اگر به او دروغ بگویم می شکند .. این گناه است. من باید همین امشب همه چیز را به او بگویم.  اشک هایش را پاک کرد. چراغ را روشن کرد و خود را در آیینه دید. چشمانش از گریه سرخ و و صورتش ورم کرده بود. تا هنگامی که شام حاضر شد او در اتاق ماند. حالا دیگر چشمانش سنگین شده بود و متورم بود. اما سرخی چشکانش رفته بود. در اتاق زده شد. قمر با صدای گرفته گفت: بیا تو. در با صدای غژ غژ باز شد و گشتاسب وارد شد. با مهربانی بهخواهرش نگاه کرد و گفت: به خدا نمی خواستیم تو اینقدر ناراحت بشی. ای وااااااااای...گریه هم کردی؟ یعنی اینقدر ناراحت شدی؟ قمر... چقدر بچه شده ای!

قمر فقط گشتاسب را نگاه کرد. می خواست بگوید تو کجا بودی؟ چرا منو با راما تنها گذاشتی؟  چرا وقتی می خواستمت نبودی؟ تویی که هیچ چیز مخفی ندارم ازت... گشتاسب سکوت سنگین قمر را حس می کرد. برای همین در کنارش رفت و گفت: چی شد؟ راما چیزی بهت گفته؟ اذیتت کرده؟

-         نه...چیزی نیست... پاشو بریم... راماتنهاست. شام حاضره؟

گشتاسب که مقاومت قمر را دید  بلند شد و گفت: بریم...من که سر از کار شما دو تا در نیاوردم.

قمر از مواجه شدن با راما می ترسید. می ترسید در چشمان پر از صداقت و پاکی راما نگاه کند. رامایی که تا به حال به او دروغ نگفته بود.  قمر به خود جرات داد و گفت امشب همه چیز تمام خواهد شد .  شاید امشب آخر کار من و راما باشد. ... افکار مختلفی به سرش هجوم می آوردند. پشت میز روبروی راما نشست. راما او را نگاه کرد و لبخندی زد و گفت: خانم عاشق تشریف آوردند.. قمر واقعن این ها حرف های خودت بود یا گشتاسب یادت داده بود؟  قمر لبخند تلخی زد و گفت: آنها را گفتم که دلت را خوش کنم... گفتم جووونی..حیفی...عقده ای نشی...

گشتاسب از سر میز بلند شد تا آب بیاورد.  قمر به آرامی گفت: شاید...امشب... راما به سرعت سرش را بالا گرفت و او را مستقیم نگاه کرد و منتظر بقیه حرفش ماند. اما قمر ادامه نداد.

راما گفت: شاید امشب چی؟ شاید امشب آخر کار ما باشد؟

قمر یکه خورد. با بغض لبخند زد و گفت: نه...کار من و تو تمامی ندارد.     گشتاسب برگشت و برای هر کس مقداری از غذای عجیب و غریبی که درست کرده بود ریخت. قمر به زور خورد. راما و گشتاسب هم در عین حالیکه او را زیر نظر گرفته بودند در سکوت غذای خود را خوردند. قمر بعد از شام هر دوی آنها را بیرون کرد و گفت شما برید... من همه چیز را جمع می کنم و میام. آنها هم بدون هیچ مقاومتی رفتند. و چند دقیقه بعد صدای ورق بازی کردنشان به گوش رسید.. تو جر می زنی...تو تقلب می کنی... قمر ظرف ها را جمع کرد و کتری را سر گاز گذاشت و مشغول شستن ظرف ها شد. در افکارش غرق شده بود . به این فکر می کرد که چگونه این همه حرف را که تا کنون نگفته ، به راما بگوید؟ ظرف ها را شست. سینی چای را کنار گاز گذاشت و چای ریخت. برای خود چایی لیوانی و برای آن دو در استکان چای ریخته بود. بعد از آنهمه گریه یک لیوان چایی می چسبید. به ساعتش نگاه کرد. حدود یک بود. اما راما هنوز قصد رفتن نداشت. قمر می خواست با او صحبت کند. کاش م یتوانست او را تنها گیر بیاورد. چای را به سالن آورد و بر روی میزی که آنها بر رویش مشغول بازی بودند گذاشت. آن دو اصلن حواسشان نبود. قمر نگران بود . در سالن روبرویی به قدم زدن پرداخت. دستانش را پشت سر قلاب کرده بود . حالش داشت به هم می خورد. دلش بدجوری شور می زد. با شنیدن صدای راما به خود آمد. راما با دستان همیشه گرمش دستان سرد قمر را گرفت و گفت: عروس خانم..چرا هر چه به زمان عروسی نزدیک تر می شویم تو بیشتر از من می ترسی؟  خوب نیست اینقدر از من بترسی... چون بعدن بدتر هم می شوم اون وقت سکته می کنی ها!! قمر با اخم دستانش را از دستان راما بیرون کشید و گفت: کی از تو می ترسه؟

-         نمی دونم...عروس من کیه؟ زن من کیه؟ من که نمی دونم... شاید تو باشی..هان؟

-         فکر نمی کنم آقا..شما اشتباه گرفته اید...

+ نوشته شده در 87/02/25ساعت توسط سه یار دبستانی |


رنگ صداقت

 

گشتاسب ساکت شده بود. هیچ کس حرفی نمی زد. او بسیار غمزده، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود زمین را نگاه می کرد. راما نیز با حالتی متفکر به گشتاسب خیره مانده بود. انگار م یخواست همه را بداند. اما دیگر هوا تاریک شده بود. ساعت حدود نه شب بود.

قمر وقتی این سکوت سنگین را احساس کرد  ، سعی در رفع آن کرد. بلند شد و گفت: هر کی چایی می خوره دستش بالا!! از حالا بگم هر کی دو تا دستشو ببره بالا بازم یه دونه چایی می خوره...

راما گفت: پا چطور؟

قمر در حالی که باز هم اسیر نکته سنجی راما شده بود گفت: تو که چه یه دستتو بگیری بالا چه پاتو ه دونه چایی بیشتر حق نداری بخوری...

-     خیلی ممنونم که اینقدر به سلامتی من اهمیت میدی. تو واقعن زن نمونه ای هستی! قمر با لجبازی گفت: حالا که اینطور شد به تو اصلن چایی نمی دم.

قمر به سمت آشپزخانه رفت. گشتاسب به آ د می خندید و سر به سر راما می گذاشت.

وقتی چایی ریخت و برگشت، دید راما نیست. در حالی که تعجب کرده بود از گشتاسب پرسید: راما کجا رفت؟

-          اون قدر اذیتش کردی که گذاشت رفت. گفت از قولش با تو خداحافظی کنم.

-          قمر آهی کشید و گفت: تقصیر خودشه..وگرنه من که اینهمه دوستش دارم...مگه آزار دارم اذیتش کنم؟

در این هنگام لبخندی مرموز روی لبان گشتاسب نقش بست. قمر در حالی که او را نگا می کرد احساس خاصی بهش دست داد. صدایی آشنا گفت: کدوم خانوم خوشگل و مغروری بود که به عشقش اعتراف میکرد؟... قمر رنگ باخت و سینی چایی از دستش به زمین افتاد. گشتاسب و راما هر دو بلند بلند به او خندیدند. راما پشت سر قمر ایستاده بود. قمر برگشت و خنده معروف و همیشگی راما را دید. نزدیک بود ناراحتی اش یادش برود...اما خود را جمع کرد و مستقیم و با اخم به چشمان خندان راما نگاه کرد و رفت.

در اتاق را محکم بست و قفل کرد. از شوخی بی مزه آنها دلگیر شده بود و بیشتر از این که جلوی راما گفته بود چقدر دوستش دارد. البته یک بار این اعتراف بزرگ را کرده بود اما الا در حکم شوخی ، بسیار برایش گران تمام شده بود.

هیچ یک از آن دو به سراغ قمر نیامدند. برای همین قمر پشت پنجره رفت و تاریکی شب را نظاره گر شد. صدای راما و گشتاسب می آمد که با هم می گفتند و می خندیدند. گشتاسب می گفت: راما بدبخت شدیم. حالا قمر و قهر و منت کشی به کنار...شام نداریم ، از گشنگی می میریم.  رام در ج.ابش گفت: قمر و قهر و منت کشی با تو، شام هم با من.

-          به من چه؟ خودت خرابش کردی...خودت هم درستش کن...شام با من...برو ببینم چکار می کنی.

قمر خود را آماده شنیدن صدای در کرد. درست چند ثانیه بعد در اتاق زده شد. بعد از مکثی طولانی قفل  در را باز کرد. قمر غمگین بود. نمی دانست برای چی دلش گرفته است. غم دلش را زیر و رو می کرد و اشک و بغض گلویش را می فشرد. هر چه منتظر شد راما داخل نیامد. فکر کرد رفته است. بنابراین در را باز کرد. اما راما پشت در ایستاده بود. در حالی که می خندید گفت: می دانستم طاقت نمیاری!!! قمر از فرط بغض نمی توانست حرف بزند  و جواب راما را بدهد. دوباره پشت به نجره برگشت. راما داخل آمد و در را بست. کنار قمر ایستاد و با اون به تاریکی خیره شد. بغض داشت قمر را خفه می کرد. برای فرار از آن شروع به خواندن کرد. آرام و برای دل خودش. بغض در صدایش موج می ز. راما روی تخت نشست و به آواز قمر گوش داد. وقتی تمام شد برایش ذست زد و گفت: می دانستم آوازم یخوانی اما نمی دانستم با بغش هم اینقدر قشنگ می خونی...

قمر سرش را پایین انداخت. پرده را رها کرد. نمی خواست راما چشمان سرخ و گریانش را ببیند. اما راما مانعش شد. اتاق تاریک بود و این چراغ چشمان راما بود که تنها روشنی اتاق بود. چشمان خاکستری راما چون ماه در اتاق می تابید و سیاهی چشمان قمر در تاریکی گم بود.

قمر سرش را پایین انداخته بود. آرام گفت: چیکار داری؟ م یخوام برم...

راما سکوت کرده بود. با انگشت اشاره اش سر قمر را بالا آرودو اشک های نقره ای او را دید. قمر توان نگاه کردن به چشمان او را نداشت. دوباره سرش را پایین انداخت. اشک هایش دیگر بر روی ونه هایش جاری شده بود. بی اختیار گریه می کرد. نمی دانست چرا. فقط بغض سنگینی گلویش را می فشرد.

صدای گشتاسب او را به خود آورد که از توی هال داد زد: من رفتم بیرون. الان بر می گردم. صدای به هم خوردن در آمد. قمر در حالی که خیالش از رفتن گشتاسب راحت شده بود خواست برود تا از این فضای خفقان آور و نگاه سنگین راما ذهایی یابد. ام دستان راما با قدرت او را نگاه داشت. با صدای سرد و ناراحت پرسید:

چی شده؟ چرا دوباره گریه می کنی؟

با این سوال بغش زندانی قمر آزاد شد و های های شروع به گریه کرد. پاهایش سست شده بود. به این فکر می کرد که راما نمی داند من چرا گریه می کنم هیچ، خودم هم نمی دانم چرا گریه می کنم. راما او را چون دختری بی پناه و تنها و خسته یافت که صبرش تمام شده. او را در آغوش کشید. در این هنگام تلفن زنگ زد. قمر خود را از آغوش راما بیرون کشید تا تلفن را جواب دهد.  گوشی را برداشت.

-          بله...بفرمایید...

از آن طرف صدایی نیامد. سکوتی سخت بود. قمر بار دیگر گفت:ببله، بفرمایید.

دوباره به یاد همامن روز افتاد که تلفن زنگ زد و باز کسی صحبت نکرد. جز صدای نفس های بلند صدایی به گوش نمی رسید. قمر در حالی که گوشی به دست داشت در دلش غوغایی به پا شد که دست خودش نبود. این تلفن ها سخت برایش عجیب بود و انگار حس می کرد شخص آن سوی گوشی را می شناسد. در حالی که اشکمی ریخت گفت: چرا حرف نمی زنی؟ چرا...چرا منو عذاب میدی؟

انگار صدایی می خواست بگوید الو....منم...

اما گوشی را گذاشت. دوباره هق هق گربه قمر بلند شد. راما باچهره وحشتناک در چهارچوب در ایستاده بود و قمر را نگاه می کرد. قمر سرش را بالا گرفت و او را نگاه کرد. دلش م یخواست سر بر شانه های راما می گذاشت اما نمی شد. کاش گشتاسب بود و مثل همیشه با مهربانی پر امیدش او را تسلی می داد. سرش را روی میز گذاشت. شقیقه هایش از درد تیر می کشید. انگار بهای بغض ترکیده اش ، ترکیدن سرش بود.

راما با صدایی گرفته و خشمگین و صدایی که انگار ذره ای محبت در آن نبود گفت: چرا.... و بعد با فریاد گفت: چه چیزی را از من مخفی می کنی؟ جواب بده...

قمر چیزی نگفت. فقط اشک می ریخت. کاش راما اینجا نبود. کاش می رفت. اما وقتی احساس کرده بود قمر چیزی را از او مخفی می کند درست مثل سنگی سخت و سنگین شده بود.

راما با خونسردی خاصی به خود مسلط شد و از فریادی که بر سر قمر کشیده بود پشیمان در کنارش نشست. دستان او را در دست گرفت و با آرامش گفت: احساس می کنم رازی بزرگ را از من مخفی کرده ای..قمر...بگو که اینطور نیست و بگو که من اشتباه کرده ام...خدای من..تو چرا اینقدر سردی؟! دوباره چرا؟؟ آن روز که برای دوری از گشتاسب بود..حالا چی؟ تو از من ناراحتی؟

راما دوباره درست مثل همان روز شده بود. همان روز که غرورش را برای قمر زیر پا گذاشته بود. قمر این را دوباره نمی خواست. دستش را از دست راما بیرون کشید و گفت:نه....تو چی؟

در حالی که اشکهایش را پاک می کرد و با مهربانی و سادگی بچه گانه راما و این که دوباره مغزش کار نمی کرد...احساس شادی کرد و گفت: راما ...اصلن این قیافه ها بهت نمیاد...

-          و این قیافه هم به تو...صورت خیس و دماغ آویزون...واقعن مسخره شده ای...

بعد قیافه اش جدی شد و گفت: بحث را عوش نکن...تو چه مشکلی داری؟ قمر چه چیزی را از من مخفی می کنی؟ باید به من بگی...کی بود زنگ زد؟این اولین بار نیست که زنگ می زند..درسته؟ راستش را بگو... کرددیگری در زندگی تو هست؟؟؟ تو به من دروغ گفته ای؟!؟!؟!

 

+ نوشته شده در 86/12/01ساعت توسط سه یار دبستانی |


تو خاتون تمام قصه هامی...

دیگه رفتن ماما برای همه عادی شده بود. بهمن دوباره به حالت همیشگی اش برگشته بود. تا می تونست می خورد و شیطنت می کرد. بهنام هنوز روی همون مبلش می نشست ولی زیر چادر به جای درس خواندن نوار گوش می داد. کسی هم به کارش کاری نداشت. بهزاد هم با تنها دوستش که بدتر از خودش مراقب تیپ موهاش بود می گشت و سر خیابان می ایستاد و مردم را مسخره می کرد.فریبا داشت خونه داری یاد می گرفت .ننه توی جوش گرمای تابستون دستش را تا بازو توی تنور می کرد و نان می پخت. همه زحمت می کشیدند تا زندگی راحتی داشته باشیم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/11/14ساعت توسط سه یار دبستانی |


 ماما

همه چیز خوب بود. حتی یک روز هم تکراری نبود. من معلمم را دوست داشتم.مدرسه را و بهترین و تنها دوستم را.بقیه هم کار خودشون را می کردند. تا اینکه یه شب عمو فولاد آمد خونه ما. آن شب بهمن بالای پشت بوم بود هروقت یه کار خرابی می کرد از دست اقام بالای پشت بوم پنهان می شد دیگه پایین نمی اومد. آن روز با تیرکمون زده بود  سر یه مرد گنده را شکسته بود. مرده با سر خونی آمده بود دم در خونه شکایت.آقام هم گفته بود بچه مگه دستم بهت نرسه . آقام واقعا می زد آنقدر می زدش که نتونه از جاش بلند شه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/11/01ساعت توسط سه یار دبستانی |